سیدکاظم علوی
میرحسین موسوی در گفتگویی با سایت کلمه، بار دیگر نشان داد که ظرفیتهای فراوانی برای هدایت و رهبری جنبش سبز دارد که این ظرفیتها تا قبل از آغاز حوادث پس از انتخابات بری اکثریت زیادی از مردم ناشناخته بود.
وی در این مصاحبه نیز به ظرافت به برخی مشکلات ساختاری فرهنگی موجود درارتباط با روحیه استبدادپرستی ایرانیان اشاره کرده و درعین حال راه چاره را نه صرفاً داشتن قانون خوب که تعریف فرایندها، ساختارها و فرهنگی میداند که هزینه نقض قانون را افزایش دهد.
میرحسین بیش از آنکه فکر میکردیم آگاه به مشکلات ساختاری کشور است. او بر اهمیت عنایت همزمان به آزادی و عدالت واقف است و اصولا ازادی را ذیل عدالت و از ارکان آن تعریف میکند. ازنظراو توجه به باورهای مردم اهمیت داشته و بیهمزمانی ابراز برخی از مواضع جسورانه عقیدتی با حرکت سبز فعلی مورد اشاره اوست (جسورانه در این مقاله فاقد قضاوت ارزشی است).
او به خوبی به عقبگرد کشور در دو دهه گذشته نسبت به سالهای ابتدایی پس از انقلاب اشاره کرده و وضعیت آن سالها را در مقایسه با امروزه نشان داده است. او لزوم وحدت حول یک هدف را یادآور شده و از همه میخواهد اجرای بیتنازل قانون اساسی فعلی را به عنوان کف مطالبات جنبش بپذیرند تا زمینه همکلامی بیش از پیش شود. میرحسین خطر حرکت کور به سوی آیندهای نامعلوم و پنهان شده در تاریکیها راتشخیص داده و مینمایاند.
موسوی درعین حال با جسارتی مثالزدنی امام جمعه بیرحم (جنتی/ احمد خاتمی)، قوه قضاییه، صدا وسیما، دستگاههای امنیتی و انتظامی را خطاب قرار میدهد و چاقوی خوشتراش نقد را بر پیکر بیارزش آنان مینوازد.
حقیقت اینست که باید قبول کنیم هیچ فرد یا گروهی این توان و قابلیت را ندارد که بطور عام تمامی افکار و سلایق جاری در جنبش سبز را نمایندگی کند. پس شرط عقل است که برای هدایت و همافزایی جمعی و گریز از دامهای کودتاچیان، میرحسین را بهعنوان بهترین گزینه موجود بپذیریم.
او ظرفیتها و قابلیتهای منحصر به فردی دارد که هیچ کسی فعلاً از آنها برخوردار نیست. او در قدرت بوده اما کوچکترین شایعه سؤاستفاده از قدرت درخصوصش شنیده نشده است. بزرگترین گناه نوشته در کارنامه قدرت وی سکوت او در زمان کشتار زندانیان سیاسی سال 67 است که تحلیل منطقی و بدور از احساس موضوع گرچه این سکوت را توجیه نمیکند، لیکن با اعتراف به اشتباه و تعهد به عدم تکرار؛ آن را بخششپذیر مینماید. (ببخش و فراموش نکن)
او در همین زمان اندک درسهای زیادی از مردم گرفته و حتی گفتمان خویش را دستخوش تغییر و تحول کرده است. او روحیه دیکتاتوری ندارد و از همان ابتدای حرکت اعتراضی مردم به زیرکی پاشنه آشیل جنبشهای ایرانی را یافته و از مردم خواسته که نردبان را برای بالا رفتن دیکتاتوری دیگر علم نکنند. در این گفتگو نیز باز اشاراتی زیبا به این موضوع دارد.
ایران و ملت ایران هزینههای زیادی برای عنایت به ایدهآلیسم و خواستهای حداکثری دادهاند. شاید بد نباشد این بار کمی واقعگرایانهتر به موضوع نگاه کنیم و گرچه اندیشههای سکولار، غایت آمال ما بوده یا ایرانیانی به اجبار کوچیده از وطن هستیم که رنج هزاران تهمت و شکنجه برجان و روح خودمان یا بستگانمان نشسته و یا شیرزنی هستیم که دیگر تحمل قوانین بیربط و ظالمانه جزایی و مدنی فعلی را نداریم و ... بپذیریم وصول به دموکراسی و عدالت روندی تدریجی است و درهیچ جای دنیا این آمال به یکدفعه حاصل نشده است.
اجرای بیتنازل قانون اساسی باعث خواهد شد که دست قوای نظامی (سپاه) از بسیاری از امور برداشته شود، تجمعات آزاد شود، تشکیل NGO ها تسهیل گردد، قانون انتخابات اصلاح شود و ... . روندی که در ادامه کم کم تناقضهای ساختاری قانون اساسی را عریان خواهد کرد. این برهنگی تناقضات، زمینه حرکت به سمت اصلاح قانون را در فضایی شفافتر فراهم میکند. آنجاست که میتوان با زبان منطق و استدلال، بحث کرد. آنجاست که میتوان از تز فشار از پایین و چانهزنی در بالا استفاده نمود.
خیالپردازانه است. اما باید پذیرفت انقلابی دیگر خیالپردازانهتر است و حتی به شرط تحقق هم آیندهای خوب را نوید نمیدهد. در یکصدسال گذشته این کشور دو انقلاب را ازسر گذرانده که بهفاصله کوتاهی بعد از آنها شرایط بهتر نشده که هیچ بدتر هم شده است. دلایل آشکار و روشنی هم بر این قضایا وجود دارد که درصورت تحقق انقلابی دیگر راه گریزی از آنها هم وجود ندارد. یادمان باشد که در همین کشورهای نزدیکمان، دیکتاتوریهایی حاکم بود که اتفاقاً بسیار خشن درصدد حفظ نه سکولاریسم که لائیسیم بودند. و اندیشه جدایی دین و سیاست برای آنها هیچ بهرهای از دموکراسی به ارمغان نیاورد. در این کشور اتفاقاً موقعی نسیم توسعه وزیدن آغاز کرد که گروهی مذهبی در راس حاکمیت قرار گرفتند. این مقایسه به معنی رجحان تفکر مذهبی بر لائیک یا سکولار نیست بلکه ناظر بر بیارتباط بودن وجود دیکتاتوری/ دموکراسی به مذهب یا سکولاریته میباشد. همانگونه که دیکتاتوری مذهبی داریم که دین را ملعبه قدرت و حکومت میکند، دیکتاتوری سکولار هم داریم که هیچ عنایتی به اصول دموکراسی ندارد. وجود دموکراسی نیازمند طرد فرهنگ استبدادی است. فرهنگ استبدادی موجود گرچه رنگ دین نیز به خود گرفته اما در نظامی غیردینی یا ضددینی نیز خود را بازتولید میکند.
تمامی سعی و تلاش این مقاله در این است که لزوم واقعنگری، استفاده از فرصتها و اهمیت همافزایی را با پذیرفتن رهبری جنبش بهدست تنها گزینه قابل قبول و درعین حال تعامل دوطرفه با همین رهبر برای تاثیر پذیری دوطرفه را یادآوری کند.