میرحسین موسوی از تشکیلاتی که بنا بود برای پیشبرد جنبش سبز تاسیس شود با عنوان «راه سبز امید» نام برد؛ اما چرا راه؟ و نه یک مقصد یا یک ساختار؟ مثلاً فردای سبز، ایران سبز یا انجمن/ شورای سبز و...؟ و چرا امید؟ حسی گنگ و نامتعین؟ و نه فیالمثل پیروزی، آزادی یا هر مفهومی ملموستر از امید، که تنها بیان تمنایی است، بی بیان مصداق و راهنمایی به جهتی مشخص. چه ضرورتی موسوی را به تاکید بر «امید» واداشت و چرا او در اجابت آن تاسیس سازمانی را وعده داد که خصلت اصلیاش بی سازمانی است؟ وضعیت جنبش سبز و مشی سیاستورزی میرحسین هستند که چنین نامگذاریای را رقم زدهاند. از یک طرف تکثر جنبش سبز(صفتی که ذکر آن کم کم به کلیشهای خالی از معنا بدل میشود و این نوشته به ماهیت این تکثر و نقد تلقی رایج از آن نیز خواهد پرداخت) قابل سازمانیابی در ساختارهای مرسوم نیست و از طرف دیگر سیاست انقلابی میرحسین مانع میشود که در مطالبهای مشخص متوقف شود. به این ترتیب نامی شکل میگیرد برخلاف نامهای دیگر. نامی که چیزی را از چیزی متمایز نمی¬کند، برعکس، چیزهای متفاوت را در راهی مشترک به هم پیوند میزند. دالی که مدلولش را محدود نمیکند، برعکس، با تبدیل امید به ویژگی اصلیاش آن را مدام به بیرون و فراتر از خود رفتن دعوت میکند.
وقتی «راه سبز امید» برخلاف تلاش مستمر فعالان و گروههای سیاسی هیچ هویت منفردی ابراز و جایگاه مشخصی را اشغال نمیکند همزمان ناقص بودن جایگاههای دیگر را رسوا میکند. در رسیدن به فلان یا بهمان هدف موجه سیاسی متوقف نمیشود و به جای در جا زدن در موقعیت تصاحب نمادین تکه کوچک و مشخصی از حقیقت (آزادی انتخابات، بهبود اقتصاد، لغو قوانین زنستیز، رابطه دین و حکومت، محو فرودستی اقلیتها و...) به اِعمال تمامیت آن امیدوار است. امیدی که وجه ممیزه انسان، به عنوان حیوان سیاسی، است. البته اگر سیاست را نه شعبدهبازی و مانورهای گروههای ذینفع مصدر قدرت، که مداخله روزمره مردم برای تغییر زندگی واقعی خود بدانیم، سیاست مردم، به راستی نیازمند امیدي راسخ است. در مواجهه با وضع اسفبار جهان، حکومتهای جنگطلب و سراپا مسلح، فقر گسترده و بحران اقتصادی، اشکال مختلف تبعیض که به تعصبات فرقهای دامن میزنند، تنها با امید به قدرت مردمی است که میتوان چشمانداز روشنی را متصور بود. امیدی که با ترسیم رویایی شاید تحققناپذیر، آدمی را از سطح فرآیندهایی بیوشیمیایی و درگیر تنازع بقا فرا میبرد.
اما این امید برای آنکه به عرفانی شخصی بدل نشود یا سرابی موهوم و جمعی را رقم نزند میبایست به وضعیت مشخص حال حاضرمان پیوند بخورد. در «راه سبز امید» به کمک خط فارق سبزی که 25 خرداد در آزادی کشیده شد این اتصال برقرار میشود. اما خود «سبز» بودن هم آنقدر واضح نیست که بتواند پیوندگاه مطمئنی برای راه امید باشد. اگر چه این از مزیتهای جنبش سبز است که در چارچوب تنگ سازمانهای سیاسی موجود نمیگنجد و ظرفیتش با مضامین ایدئولوژیهای فعلی پر نمیشود، ولی پس از هفت ماه مبارزه و تثبیت این جنبش، تدوین استراتژی حداقلی سبزها ضروری به نظر میرسد. بهت و غم پس از کشتار عاشورا، تفسیرهای متناقض بیانیه هفدهم میرحسین موسوی و پیامدهای نامطلوب پاسخ کروبی به خبرنگار فارسنیوز نشان دادند که جنبش برای گریز از خمودگی، یأس و انشقاق محتاج حداقلهایی است که سر بزنگاه بتواند با رجوع به آنها با مسایل خود تعیین تکلیف کند. لازم است که به جای اصرار بر بازگویی عقاید تکراری خود (که محترم بودنشان وجاهتی برای ابراز مکرر و بیمارگون آنها نمیسازد) و تلاش برای وصله زدن جنبش به آنها، مختصات اساسی سبز بودن، به مثابه یک کلیت، را روشن کنیم. پیگیری صاقانه این پروژه خود بخش مهمی از مبارزه است.
این روشن است که بخش مهمی از گروههای سیاسی درگیر در جنبش سبز از تشیع به عنوان یک منبع مهم الهام، معناسازی و پشتوانه اجتماعی- اخلاقی خود استفاده میکنند. اما به همین اندازه هم روشن است که برای سبزها اسلام سیاسی بنیادگرا و مستقر در دولت، خصوصاً با ویژگیهایی که این سالها در آن تشدید شده است، جایی در آینده ایران ندارد. این دو اگر چه مرزهایی دقیق برای مساله دین و دولت در ایران آینده نیستند، اما کلیتی را نشان میدهند که موضعی متضاد با آن عجالتاً با جنبش سبز همگون نیست. «غیر خودیها» جایی مطمئن در این جنبش دارند، آن قدر مطمئن که یکی از رهبران جنبش، مهدی کروبی، تاوان بیان مطالبات آنان را با «آخر شدن» در انتخابات میدهد. اما دایره این غیرخودیها تا آنانی که سی سال است در کلیشه «سر و ته یک کرباس» منجمد شده و عاجز از فهم پویاییهای درونی جامعه ایران بودهاند گسترده نمیشود. یا در مورد مساله اقتصاد مشخص است که با فجایع سیاستهای دست راستی احمدینژاد، و البته با توجه به سیاستهای اقتصاد ملی میرحسین، تبلیغ و پیگیری ایدئولوژی بازار آزاد از طریق جنبش سبز میسر نیست. در عین حال سیاستهای شبه کمونیستی مشوق دولتیتر شدن اقتصاد نیز جایی در این جنبش ندارند. تردیدی نیست که جنبش سبز در پی تعطیلی سیاستهای شعاری و ماجراجویانه دولت احمدینژاد در سیاست خارجی است. اما همین جنبش از آن جا که آحادش طعم درجه دو بودن را در کشور خود چشیدهاند و آزادیخواهی و عدالتجوییاش او را از منفعتطلبی صرف رهانده است، نمیتواند از کنار ظلم و ستمی که در جایجای جهان جاری است بیتفاوت بگذرد و به تأمین منافع ملی خود بسنده کند. نگاه جدی جنبش به اقلیتها است، اما یکی از کاستیها آن است که مَفصلی در جنبش نیست که آن را برای حل مساله قومیت/ ملیت به حرکت در آورد. در نمونهای دیگر، علیرغم قوّت جان زنانه جنبش، فعالان زن هنوز نتوانستهاند سیاستی زنانه، یعنی فهم زن ایرانی چون سوژهای که ماهیت تبعیضآمیز وضعیت را در تمامیتش بازمینمایاند، برای جنبش سبز رقم بزنند.
اینها تنها نمونههایی، قطعاً قابل مجادله، هستند برای نشان دادن شیوهای که جهت فکر کردن به چیستی جنبش سبز پیشنهاد میدهند. برای فرار از وسوسههای پستمدرنیستی چون انکار حق و باطل (سبز و کودتا) یا تجویز سیاه و سفید ندیدن پدیدهها (مگر جز امیدمان سپیدی دیگری برایمان مانده است؟) بیآن که به دام مطلقاندیشی بیافتیم باید به مطلق(ها) بیاندیشیم. آزادی، عدالت و آن آرمانهای مسامحهناپذیری که به امید تحققشان به خیابان آمدهایم. ما، همه، خود را در خیابان برابر با هم یافتیم. نه مذهبی دهان میهندوستی را وقت «جانم فدای ایران» گفتن بست و نه سکولاری از «الله اکبر» احساس خطر کرد. کارگر حاشیهنشین دید که جوان «سوسول» شمالشهری در مطالبه آرمان جمعی از زندان و مرگ ابا نمیکند و آن دیگری نیز دید که به عکس یاوههای احمدینژادی، آزادی برای هموطن زحمتکشش نه یک اسم لوکس که خواستی حقیقی است. و این برابری ما از دل همرنگی و سرکوب تفاوتهایمان نبود. ما اونیفورم واحد سبزی به تن نکردیم. اتفاقاً از خلال لمس تفاوتمان با دیگری، مجال یافتیم از هویت خود بیرون بیاییم و وجود ناب را درک کنیم. خود را و رهبرانمان را صریح، بیرحمانه و همدلانه نقد کردیم، اما برای حمله به یک گرایش و تسویه حساب به کمین مچگیری کسی ننشستیم.(آن گونه که برخی پس از اظهار نظر اخیر کروبی کردند) این مشکل سهمخواهان فرصتطلب و رهبران خودخوانده است که ناچارند برای تمایز خود و به راه انداختن دکانی سیاسی مدام عقیده و اسمهای محدودی را تکرار کنند و بهانهجویانه مطالباتی برنیاوردنی پیش روی جنبش بگذارند که به خیال خود ضعف آن را به رخ بکشند و به ضرورت جبران این ضعف حریم امنی برای خود بگیرند. وگر نه مردم (که ماهیت زبانی آن هم اسم جمع، کل، است) چنین مشکلی نداشتهاند و خود را در اشتراکاتشان و مبارزه را در کلیت آن فهمیدهاند. و در عین حال برخلاف تریبوندارانی که نفرتشان از هم را پشت عبارت «به هر حال این هم نظر شما و محترم است، اما...» مخفی میکنند، بی هیچ تعارف و پردهپوشی نقدشان را به یکدیگر ابراز کردهاند.
احتمالاً نقد نخست از این تفسیر، مطابق کلیشه رایج، آن را به توتالیتاریسم و جزماندیشی متهم خواهد کرد. اما درست همان گرایشی که مراقب است مبادا کسی با افکار مطلق و انقلابیاش مسالمت اصلاحطلبانهمان را به هم بزند، خود خطي توتاليتر را در مورد جنبش پیش گرفته است. رمزگشایی از شعار محوری «رای من کجا است» نشان میدهد که مردم دنبال رایشان هستند، در جستجوی نظرشان. و این جستجو فقط پیگیری سرنوشت آن نیست، بلکه ناگزیر توأم با رجعت به مبانی و مبادی آن نیز خواهد بود؛ مردم دنبال نظرشان هستند و این نظر نه فقط یک عقیده که تفکر نیز هست: «مردم فکر میکنند». اما همان گرایش مذکور است که با دور زدن این مردم میخواهد در رأس برای خود اتاق فکر بنا کند و دقیقاً با تعریف و تحدید جنبش کلیتی یکپارچه از آن بسازد. در حالی که کلگرایی جنبش سبز از آغاز با یافت فصل مشترک همه تفاوتها شکل گرفت.
هماکنون نیز با ایمان و امید به تحقق این اشتراکات بر آنها تاکید کنیم. قرار نیست هیچ کدام همه پیشفرضهایمان را کنار بگذاریم (امری نشدنی که خود پیشفرضی جزمی و جانسختتر از بقیه است) بلکه باید بتوانیم نشان دهیم چه رابطه معناسازی بین آنها و وضعیت حاضر میشود ایجاد کرد. بیان این که ما، در مقام فلان گروه یا صنف، چه میخواهیم آن موقعی گرهی از کار جنبش باز میکند که آن خواستمان را در متن جنبش بازخوانی کرده و بسط دهیم. به جای سیاست مطالباتی، باید مطالبات سیاسیمان را پی بگیریم. مطالباتی طلبناشدنی چون آزادی، که نمیتوان آن را برآورد، تنها میتوان به تحققش امیدوار بود. آزادی چیزی نیست که در مقابل دادن چیزی دیگر به دست بیاید، اگر جز این بود میشد به جای جانهای عزیز این روزها، بهای دیگری برای کسب آن داد. این خود انتخاب رویارویی با قدرت مرگ و پافشاری و امید به امکان است که آزادی را محقق میکند. امیدی که باید به یکدیگر بدهیم تا روزهای دشوار پیش رو را تاب بیاوریم. در ناامیدی...
عکس از احسان ملکی