در دفاع از ضرورت اصلاح نگاه منتقدانه به مواضع هاشمی:
در روزهای گذشته به ویژه پس از برگزاری اجلاس خبرگان، صدای انتقاد از اکبر هاشمی رفسنجانی بار دیگر از گوشه و کنار فضای مجازی بلند شده است. لب کلام این منتقدان این است که آقای هاشمی با ما نیست و بر ماست. یا گلایه آنان که مهربان ترند اینکه روشن نیست او با کیست. منتقدان در اثبات نظر خود به بیانیه پایانی خبرگان استناد می کنند -- و بعضا به برخی دیگر از اظهار نظرهای اخیر آقای هاشمی به ویژه در مورد رهبر. آنها می گویند که در نهایت اکبر هاشمی رفسنجانی به فکر جمهوری اسلامی است، نه مردم. گویی برای آن چند لحظه ای که متن را می نویسند فراموششان می شود که او رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است.
بسیار مهم است در همین آغاز روشن کنیم که این متن در دفاع آقای هاشمی نوشته نمی شود (گرچه قابل درک است اگر کسانی آن را چنین فهم کنند). دلیل اصلی نگارش این چند خط دفاع از نگاه واقع بینانه و توجه به زمینه و شرایط به هنگام بحث است. آنان که -- درست شبیه رهبر -- می خواهند کسانی مواضعشان را شفاف کنند، ظاهرا پیشتر خوب گوش نکرده اند، یا اساسا قابلیت شنواییشان در میانه هیاهو جوابگو نیست.
در مورد آقای هاشمی کافی است همان چند کلمه را که سمتهای او را تعریف میکند، با خود مرور کنیم: بله، او از شخصیتهای این نظام است -- ولااقل روی کاغذ، یکی از مهمترین ها. بله، او دغدغه بقای جمهوری اسلامی را دارد. مگر کسی در این زمینه توهمی دارد؟ سوی دیگر داستان هم اما به همین سادگی است. جمله صریح دخترش را که می گوید پدرش «سبز» است، فراموش کنید. مگر خود او در آن نماز جمعه معروف مواضعش را روشن نکرد؟ خواست زندانیان آزاد شوند و از آسیب دیدگان دلجویی شود. رو به همین امثال ما بود که گفت (نقل به مضمون) «اگر شعار ندهید، من دارم همین ها را بهتر می گویم.» از آن زمان به بعد هم این جمله از زبانش نیفتاد که «من حرف هایم را در نماز جمعه زده ام.»
در مقابل هر مثال برای اثبات «بر ما» بودن هاشمی، به احتمال بسیار میتوان مثالی برای اثبات «با ما» بودن او هم آورد. اما نکته کلیدی از همینجاست که پدیدار میشود. موقعیت هاشمی جایی آنطرفتر از (نمیگوییم فراتر از) این پاره خطِ دو سر بسته است. موضوع همین است که جایگاه هاشمی، بخواهیم یا نخواهیم، جایگاهی ویژه است. او نه رهبر جنبش سبز است نه همراه کودتا و کودتاچییان.
او رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است. نظامی که به صراحت هرچه تمامتر در بارهاش میگوید: «اگر مردم نخواهندش باید برود.» نکته اینجاست که هاشمی را باید آنگونه که هست دید. نه ردیف کردن مثالهایی در دفاع از او کار پیچیده ایست، نه یافتن نمونههایی برای کوبیدنش. از قضا آنچه دشوارتر از هر کار دیگری است، همان ارزیابی هاشمی با نگاه واقعبینانه است.
نیازی نیست از او موسوی یا کروبی دیگری بسازیم، همانطور که نباید از او خامنه ای دیگری بسازیم. هاشمی نماد جمهوری اسلامی است، جمهوری اسلامیِ پرمشکل اما اصلاح پذیر.
به یاد بیاوریم یک بار دیگر خرداد ۷۶ را. وعده امانتداری در آرای مردم را. حتی اندکی پیش از آن. آنگاه که زمزمههایی از تغییر قانون و برداشتن محدودیت دو دورهای مقام ریاست جمهوری به گوش میرسید. چه کسی آن بحث را در نطفه خفه کرد؟
باز میگوییم.اینجا مقصود دفاع از هاشمی در برابر سبزهای منتقد و اثبات ناممکنِ سبز بودن او نیست. غرض بیشتر نقدِ نقد کردن در خلاء است. نقد بدون توجه به زمینه. آنچه یک بار پیش از این در سال ۷۸ با هاشمی کردیم (دستکم بعضی از ما) اشتباهی بود که در متن هر کتاب درسی علوم سیاسی نیز پیدا میشود:
نتیجه حمله نیروهای مترقی به نیروهای میانه رو و تضعیف آنها، احتمال میدان دار شدن تندروان جبهه ارتجاع را بیشتر میکند. باز موضوع به هیچ روی اخلاقی نیست. حتی اگر آنچه شد رواترین روا بود، با نگاهی عملگرایانه و رویکردی مبتنی بر واقعیات سیاسی، رفتاری بی موقع بود که دود آتشش بیش و پیش از هر کس به چشم فوت کنندگان رفت.
امروز شرایط با ده سال پیش قابل مقایسه نیست. اما واقع بینی در تحلیل ها و رفتاری که بر اساس آن تحلیل از ما سر می زند، دستکم به همان اندازه -- اگر نه بیشتر -- اهمیت دارد. می توان اکبر هاشمی رفسنجانی را دوست داشت یا نداشت. اما موقعیت ویژه اش را، و همه ملزومات و معانی موقعیتش را، در هیچ تحلیلی نباید نادیده گرفت.