روز شمار حصر:
یادکردی از شهدای جنبش سبز-۳

علی فتحعليان؛ قربانی مظلوم کودتای انتخاباتی

یادکردی از شهدای جنبش سبز-۳
یادکردی از شهدای جنبش سبز-۳

ندای سبز آزادی_ آریا صمیمی: تنها 20 سال داشت و هزاران آرزو. دانشجوی رشته عمران بود. «علی فتحعلیان» فرزند نخست خانواده فتحعلیان در روز 30 خرداد وقتی تنها از سر کنجکاوی از خانه اش در خیابان رودکی به سمت مسجد «لولاگر» می رفت، از بالای مسجد مورد اصابت گلوله قرار گرفت.

گویی قرآن است که با تو سخن می گوید: «هركس، انساني را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد، چنان است كه همه ی انسان‌ها را كشته است.» (مائده )

علی هم به مانند سایر شهدای بعد از انتخابات هشتاد و هشت بی گناه کشته شد. مهر سکوت، دو سال بر دهان خانواده زده شده بود تا اینکه در دومین سالگرد انتخابات پدر علی حاضر شد سخن بگوید: «حاصلِ همه عمرم بر باد رفت.»

«محمدامير فتحعليان» در گفت و گویی با "جرس"، درباره پسرش توضیح می دهد: «محل شهادت پسرم برای خودمان هم دقيق مشخص نيست ولی ما هم شنيديم مقابلِ مسجد لولاگر اين اتفاق افتاد. گفتنی ها را همه می دانيد، وقتی يک سوزن به بدنِ کسی می رود، چقدر ناراحتی و درد دارد؟ ما فشارهای روحی و معنوی بسياری کشيديم که ديگر قابلِ گفتن نيست. اصلا قابلِ بيان نيست و نمی شود به زبان آورد، من چطور می توانم بگويم پسرم را چقدر دوست داشتم و چه کشيدم . اصلا نمی شود ارزشگذاری کرد.»   

این پدر داغدیده درباره سکوت خود در این مدت می گوید: «ما خيلی اهلِ مصاحبه نبوديم، چيزی هم نمی خواستيم به دست بياوريم وقتی پسرم را از دست داده ام اگر حرفی می زدم آيا برای من فرزندم می شد؟ هرچه می گفتم و هر حرفی می زدم آيا برای من يک لحظه ی در آغوش کشيدنِ دوباره ی فرزندم می شد؟ دنيا را هم به ما بدهند که پسرم زنده نمی شد.»

اما شاید روایت این درد بزرگ کمی برای پدر سخت باشد؛ اما او از 30 خرداد 1388 می گوید: «آن روزی که اين اتفاق افتاد پسرم درس داشت، يعنی همان روزها امتحان داشت. در آن زمان اصلا از خانه بيرون نمی رفت و هميشه مشغولِ درس خواندن بود. آن روز هم اتفاقی رفته بود بيرون ولی ديديم دير شد و به خانه برنگشت، تمامِ محل را گشتيم و پيدايش نکرديم. فکر کرديم طبقِ معمول رفت خانه ی پدربزرگش اما ديديم آنجا هم نيست. فردای آن روز هم از بيمارستان به ما زنگ زدند و به ما خبر دادند که پسرتان اينجاست مدراک را بياوريد و پيکرش را تحويل بگيرد.»

بیمارستان «لولاگر» مکانی بود که پدر، پسر را می دید اما پسر جانی در بدن نداشت. این خانواده بعد از طی کردن مراحل اداری و بدون اشاره به سختی های این مراحل، فرزندشان را در قطعه نه بهشت زهرا(س) دفن می کنند.

پدر علی از وضع همسرش و مادر او می گوید: «بچه ای که يک مادر برايش ۲۰ سال زحمت کشيد، با شرايط سختی که بچه مريض می شود و مادر بايد پرستاری می کرد، مشکلات درس و مدرسه اش، يعنی ۲۰ سال تلاش کرد تا حاصل زحمت و دسترنجش را سربلند ببيند، الان چه بگويم، اصلا قابلِ گفتن نيست، فقط خداوند به ما صبر بدهد.»

به مانند تمام پرونده های کشته شده های بعد از انتخابات، پیگیری این خانواده برای شناسایی قاتل فرزندشان بی نتیجه مانده است: «آن زمان که برای تحويلِ پيکر فرزندم رفتيم، خودمان دادخواست داديم و پيگيری بعدی با خودشان بود و ما هر از چند گاهی پيگير نتيجه ی دادخواست را پيگير می شديم ولی می گويند طبقِ روال قانونی و اجرايیِ پرونده ها خودشان دارند پيگيری می کنند.»

پدر، «علی» را پشتیبان خانواده اش می داند؛ «پشتیبان»ی که دیگر نیست: «جوان ۲۰ ساله ام، تنها پسرم را از دست دادم. علی فرزندِ بزرگم بود، الان که با شما دارم حرف می زنم و اتفاقاتی که بر من گذشت وقتی يادآوری می کنم ادامه ی صحبت برای من مشکل می شود... پسرم پشتيبانِ آينده ام بود، همه ی زندگی ام بود، چيزی نمی توانم بگويم...فکر می کنم حاصلِ همه عمرم رفته بر باد....»

حاکمیت اقتدارگرا و سرکوبگر، برای تداوم بقای نامشروع خود، «انتخابات» را به «کودتا» مبدل کرد و اعتراض و سئوال شهروندان حیران و خشمگین و پرسشگر را با گلوله و باتوم و زندان پاسخ گفت. علی فتحعلیان تنها یکی از قربانیان مظلومی بود که خونش خیابان شهر را رنگین ساخت و خانواده‌ی فتحعلیان، تنها یکی از پرشمار خانواده‌های بی‌گناه و رنج کشیده ی ایران که فرزندی را قربانی یافتند یا در حبس و بند و تحت سرکوب.